X
تبلیغات
وبلاگ شخصي احسان جوانمردي
دوستان عزيز نمرات امتحانات ميان ترم تحقيق در عمليات 1 و 2 را در سايت جديد قرار داده ام. با ورود به سايت مي‌توانيد به بخش اعلام نمرات رفته و نمره خود را مشاهده كنيد. ضمنا اسلايدهاي ارائه شده در كلاس مربوط به تئوري بازيها و حمل ونقل را نيز از بخش دريافت جزوات سايت جديد مي‌توانيد دريافت كنيد.

آدرس جديد سايت:

www.ejavanmardi.IR

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 2:12 توسط احسان جوانمردي |

روزها مثل برق و باد مي گذرند و من و تو اينجا فقط شاهد ماجرائيم، گاهي يك غري مي زنيم و گاهي همان غر را هم نمي زنيم. نه من، نه تو و نه هيچ كس ديگري انگار برايش مهم نيست كه چه دارد مي شود.

برق ما، برق 65 ساله ما، شناسنامه فوتبال ما، هويت شهرمان  گويي ديگر براي هيچ كس مهم نيست، حتي براي مديرانش، حتي براي آن بازيكن ميليونر داخل تركيبش، حتي براي خود من! خود تو و همه آنهايي كه خودشان را روزنامه نگار مي دانند. از مديرانمان كه مدتها بود قطع اميد كرده بودم، آخر آنها مدير نبودند، آدمهايي بودند كت شلوار پوش كه خيلي خوب بلد بودند چطور مي شود چند ميليارد پول بيت المال را حيف و ميل كرد بي آنكه نتيجه و عايديي داشته باشد، مديران هزينه كه نه، مديران امضا هستند و سخنوران پر ادعايي كه استادان صفصته اند و تبليغات كاذب و پوپوليست هايي كه اگر مصاحبه هايشان را بخواني جابه‌جا به عقل مديران منچستر و چلسي شك مي كني كه چرا دعوايشان سر پيتر كنيون است و چرا نمي آيند از اينجا، از شيراز ما مدير ببرند و با خودت در مي ماني كه در آن مملكت اجنبي عجب قحط الرجالي است و خدا را شكر مي كني كه ما اينجا حداقل هر چه نداريم مدير لايق و با سواد و دلسوز فراوان داريم! تازه آخرين‌شان انگار هنرهاي ديگري هم  جز مصاحبه‌هاي پوپوليستي و داستان‌سرايي دارد، خوب بلد است پاسخ اين و آن را بدهد و البته مي داند چطور بايد براي وقتش برنامه ريزي كند كه هم به مصاحبه هايش برسد و هم به معاملاتش در بنگاه!...

نكند خيال كنيد درجا زدنمان در شيراز بابت مديريت است، نه! اينكه پروژه ساخت يك زير گذر ساده در همين شهر كناريمان اصفهان نهايتا پنج شش ماه طول مي كشد و اينجا ما حساب سال هاي ساخت زير گذر خيابان با‌هنر از دستمان در رفته اصلا ربطي به مديريتمان ندارد! گير جاي ديگري است كه قطعا هيچ ربطي نه به مديران دارد، نه به معاونانشان و كلا نه به هر كسي كه جايي با ربط و بي ربط پشت ميزي نشسته و حق امضايي دارد و اختيار تصميمي! نه برادر! در فوتبالمان كه اصلا همان يك ذره شك را هم نبايد بكني! مديران ورزشي ما همه ديد سيستمي دارند، همه كارهايشان بر اساس مطالعه و بررسي است، همه تصميماتشان بدون اشتباه است و همه بدون استثنا از نفر قبلي و بعدي و كلا از تمام خلايقي كه نام مدير را يدك مي كشند بهتر بوده‌اند و هستند و در دوره رياستشان تمام فاكتورها و شاخص‌هاي باشگاه‌هايمان بدون استثنا رشد داشته است! مشكل تمامشان هم بدون استثنا نرسيدن پول بوده، حتي يكي از آنها هم وظيفه نداشته كه فكري كند و طرحي بريزد و برنامه اي مدون كند براي رهايي از بودجه دولتي و استقلال مالي باشگاه و حتي اگر شد سود آوري آن! نه كه آماده خور باشند، نه! اما خب عرف فوتبالمان اين است، اصفهان و تهران و شيراز هم نمي شناسد، پولي مي آيد و سفره اي پهن است و دور هم به بادش مي‌دهيم! اگر بودجه ارگان مربوطه هم نرسيد اشكالي ندارد، بودجه امور فرهنگي استانداري كه هست... بالاخره حقوق بخور و نمير مشتي بازيكن بي عرضه كه بدون شك اگر فوتبال نبود اغلبشان هيچ هنر ديگري براي گذراندن اموراتشان نداشتند بايد از يك جايي تامين شود ديگر... پس اين بنده خداها هزينه خريد ماشين هاي آن چناني و تفريحات آن چناني ترشان را از كجا تامين كنند؟ نكند توقع داري بازيكن تيم برق با اتوبوس واحد رفت و آمد كند؟ ها؟ يازده امتياز برايتان كسب كرده اند تا امروز اينها...همين طور مفت و مجاني كه نمي شود. بازي در ليگ دسته اول خرج دارد، ندارد؟

گفتم كه از مديرانمان كه به كل قطع اميد كرده بودم، از اينها كه پتانسيل برق را روي سكوها ناديده مي گيرند نبايد بيش از اين هم توقع داشت... اما بقيه چي؟ من و تو چي؟ تو چرا ياد مسوولان نمي اندازي كه اين برق، حتي وقتي ته جدول ليگ دسته اول هم هست باز خيلي بيشتر از تيم هاي ديگر تماشاگر به استاديوم مي كشاند؟ تو چرا ياد مسوولان نمي اندازي كه برق ما چه شناسنامه اي دارد؟ تو چرا بريشان نمي‌گويي از آن شهريوري كه برق ما در ارتش بهمن را برد و آسيايي شد؟ چرا نمي گويي از شيرجه هاي «مهربان» برايشان؟ چرا نمي گويي از هلهله تمشاگرانمان بعد از قهرماني؟ چرا نمي خواني برايشان سرود «كربلا كربلا ما داريم مي آييم» شيرازي ها را قبل از ضربات پنالتي بازي؟ چرا يادشان نمي اندازي عظمت تماشاگرانمان را در روز بازي با پليس عراق در استاديوم ارتش؟ چرا نمي گويي برايشان از گل «آسمان بخش» آن روزي كه پرسپوليس بزرگ حريفمان بود؟ يادشان بيانداز كه استاديوم ارتش فقط نارنجي بود، حتي در روز بازي با پرسپوليس... يادشان بيانداز از آن فينال جام حذفي، آن روزي كه برق ما 3 گل از استقلال خورد اما مثل امروز يك تيم از پيش بازنده نبود، برايشان بگو از فرار محسن رنجبران، بگو از آن دقايقي كه برق ما از استقلال جلو بود... بگو تماشاگرانمان در استاديوم پير ارتش با آن پرچم هاي نارجي مثلثي كوچك و آن كلاه هاي مقوايي نارجي كه نمي دانم تبليغ كدام موسسه زباني رويش نوشته شده بود چه كردند! ... اصلا چرا راه دور برويم، برايشان بگو از برق و مس دو سال پيش، از برق سپاهان با آن همه تماشاچي... بگو چقدر خوانند از قهرماني بعد از آن تساوي... بگو كه همين استقلال در آزادي بارها جلويمان كم آورد، از گل احتشام بگو به پرسپوليس و تيم دوست داشتني اي كه اصغر شرفي برايمان ساخته بود... راستي تو نمي داني آن روز قرارداد احتشام چقدر بود؟ چقدر بابت آن گل پاداش گرفت؟ آسمان بخش چي؟ پاداش گل او برابر پرسپوليس چند بود؟ داريوش يزداني 18 ساله آن روز كه در تهران دروازه استقلال را باز كرد چقدر حقوق مي گرفت؟ كفاف رفت و آمد هايش را مي داد؟ چرا نمي پرسي از همين آقايان مدير كه بعد از داريوش يزداني و بعد ها ستار زارع كدام 18 ساله با كيفيتي در حد تيم ملي در تركيب برق ما بازي كرد؟ من و آقاي مدير كه نه اما تو تعجب نمي كني كه  چرا ديگر خبري از بازيكنان جوان درجه اول در برقمان نيست و بايد دست به دامان عليزاده سي و چند ساله شويم براي گلزني! دلت نمي گيرد كه بوشهري كه تا همين چند سال پيش حتي آرزوي يك بازي دوستانه با برق ما را داشت حالا كاپيتانمان را با آن مبلغ كلان برده و ما اينجا نداريم كسي را كه جايگزينش كنيم! من مانده ام معطل كه آن روز چگونه بود كه مي شد و حالا نمي شود، مانده ام كه آن روز ها چه مي كرديم كه داريوش يزداني با 18 سال سن ستاره مي شد، چه مي كرديم كه محمد مطوري جوان مي توانست سال ها خيالمان را از بابت هافبك جنگنده راحت كند ، چه پروسه اي رخ مي داد كه كلانتري كلانتري مي شد، نداف نداف مي شد و داريوش صبوري ها و غلام برزگر ها آن مي شدند كه مي ديديم. از كجا سر و كله محسن رنجبران و استواري پيدا مي شد؟ از كجا پيرواني بزرگ، بازيكن مي شد ...و چرا حالا با اين همه مدرسه فوتبال و پروژه آسيا ويژن نمي توانيم.

از فوتبالمان كاريكاتوري باقي مانده است برادر، برق سال هاي دور آرزو شده و پله هاي سقوط را يكي يكي طي مي كنيم بي آنكه كسي اعتراضي بكند، همه هجمه ها بابت پول است، هر كس حرفي مي زند اول از همه مي گويد چرا پول نمي دهيد، چرا بودجه نمي آيد و چرا بازيكن گران قيمت استخدام نمي كنيد... هيچ كس نمي پرسد كي و كجا براي پايه هاي اين فوتبال كوتاهي كرديد كه كار به اينجا رسيد، كسي نمي پرسد چرا برق سازنده ما حالا از رشت بازيكن درجه سه مي خرد، كسي نمي پرسد تويي كه مدير عامل انتخاب مي كني بر اساس كدام عقبه انتخاب هايت را انجام مي دهي، اين كه آمده قرار است چه كند؟ با كدام برنامه آمده؟ قرار است چه بسازد و آيا اين هم آمده تا مشتي پول حرام كند و مشتي بدهي بر بدهي ها اضافه كند و دو سه پله پايين ترمان بياندازد و برود يا... كدام عنصر موفقيت را قرار است فراهم كنيد؟ آيا تنها پول است كه باعث برد و باخت هايمان مي شود؟

امروز برقمان، همان تيمي كه روزگاري براي قهرماني مي جنگيد و آسيايي بود به مباركي همت مديرانمان ته جدول ليگ دسته يك دست و پا مي زند و تيمي نيست كه لذت پيروزي مقابل قديمي ترين تيم ايران را نچشيده باشد. هر روز كه مي گذرد به بازي بعد حواله مان مي دهند و هر بار به بازي هاي برگشت، كسي هم نمي پرسد مگر در بازي هاي برگشت چه اتفاق هايي قرار است بيافتد؟ انگار اينجا مديريت ساده ترين كار ممكن است، تمام سختي اش مصاحبه هاي دهن پر كن است و فكر كردن براي اينكه پول بي زبان را چگونه مي توان دور ريخت و ...

خدا به داد برقمان برسد، خدا به داد شهرمان برسد و اي كاش ... مديرانمان بيدار شوند... اين تيم با اين وضعيت امروز هم ببرد و بماند، فردا باز مشكل دارد... بايد فكري اساسي كرد... خانه از پاي بست ويران است... بايد به فكر تحولي اساسي در كليه سطوح باشگاه بود، گويي تفكر حاكم بر باشگاه همچون مردابي مي ماند كه تغييرات مربيان و بازيكنان تنها شبيه سنگي است كه چند لحظه آب را متلاطم و مي كند و بعد باز داستان همان است و ناكامي ها همان... به نظر ساختارها ، فرآيند ها و پروسه ها بايد باز تعريف شوند... باشد كه موفقيت باز گردد.

احسان جوانمردي

دانشجوي دكتري مديريت دانشگاه شيراز

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 23:39 توسط احسان جوانمردي |

چه روزگاري داريم، حتي در بدبين ترين حالت هم فكر نمي كردم برقمان اين چنين حقير و خوارشود، ته جدول ليگ دسته يك، با تنها دو برد در 11 بازي...

ديگر مانده ام چه بگويم، هيچ كس حرفي نمي زند، هيچ كس اعتراضي نمي كند، انگار كه اين شرايط براي همه عاديست، انگار همه فراموش كرده اند جاي برق تا دو سال پيش كجا بود و حالا كجاست، فاصله برق هر هفته با تيم هاي بالاي سرش بيشتر مي شود و مي ترسم ديگر روزي برسد كه فرصت جبراني نباشد... همه انگار دغدغه هاي ديگري دارند، روزنامه نگارانمان انگار نه نگار كه رسالتي دارند، با يك برد يادشان مي رود درد باشگاه با اين برد ها حل نمي شود و همه ساكت مي شوند، باخت ها هم كه انگار كسي را تكان نمي دهد، خبرنگار كه تكاني به خودش ندهد، آقاي مدير و جناب بازيكن رويشان زياد مي شود و از جايگاه طلب كاران برايمان مصاحبه هاي جور واجور مي كنند و دروغ به خورد افكار عمومي مي دهند، آقاي آبهشت مدعي مي شود پيكان را بعد از 10 سال در تهران ايشان برده در حالي كه اصلا آن روز ايشان مدير برق نبوده، مدعي مي شود تيم بستنش حرف ندارد در حالي ... بگذريم اگر بخواهم جواب جناب مدير را بدهم مي شود مثنوي هفتاد من كاغذ كه آخرش هيچي ازش در نمي آيد، بهتر ايشان را به همان حال خودش واگذاريم تا سر فرصت به معاملاتش بپردازد! آخر مدير باشگاه ما ساعت 11 صبح كارهاي مهمتري دارد كه هيچ كدامشان در باشگاه نيست و ...البته انگار ايشان در برنامه هايشان يك زماني را هم مخصوص پاسخ گويي به اين و آن در نظر گرفته اند و الحق هم كه چه خوب حرف الكي تحويلمان مي دهند، تا امروز نمي دانستيم مسبب اصلي اين همه بدهي و شكست ها جناب دينورزاده بوده نه آنها كه آوردندش....

اينقدر از مدير و مديريت و شاهكارهايشان گفته ايم و  اينقدر چرنديات آنها را در توجيه كارهايشان شنيده ايم كه چيزي نمانده حالمان به هم بخورد از هر چه اسم مدير باشگاه است! اينها آنقدر پرو هستند كه هر گندي مي زنند و هر بلايي سر برق مي آورند باز هم گردنشان كلفت تر از من هوادار و توي روزنامه نگار و كه و كه هست، اصلا اينها اشتباه نمي كنند كه... همه كارهايشان درست و دقيق است و اگر باخت و شكست و خرابي هم هست از سر قسمت است، و بي پولي و داور و تماشاگر و بازيكن و مربي... انگار در شيراز و باشگاه برق مدير كه همه اينها را انتخاب كرده و مسئول هماهنگي همه چيز باشگاه است هرگز و در هيچ شرايطي مقصر نيست و اشتباه نمي كند. بي پولي كه ديگر دم دست ترين بهانه شان است، انگار كه جز با چند ميليارد حرام كردن نمي شود جور ديگري موفق شد، جالب است كه حتي يك مدير در اين باشگاه پيدا نشده كه بگويد من باختم چون بي عرضه بودم نه چون بي پول بودم!!!

مي خواهم بحث را از جاي ديگري دنبال كنم، در طي اين 2 سال سه مدير به باشگاه آمده اند، هر يك سبكي داشته اند، هر يك ادعايي و هر كدام اعتقاد دارند و داشتند كار اصولي مي كردند و هر يك ادعا داشته اند مادر زاد مدير بوده اند و بي شك عرضه اش را داشته اند! اما وضع برق بهتر نشده كه هيچ بدتر هم شده است، كاري ندارم كه درست مي گويند يا غلط، براي هر كدام و در انتقاد از هر كدام بارها قلم فرسايي كرده ام، انگار اصلا مشكل اينجا نيست، مشكل آنجايي است كه اين انتخابات را براي باشگاه مي كند، مشكل آن شخصي است كه تا امروز هيچ كس يقه اش را نگرفته و نگفته تو چرا اين انتخاب ها را مي كني، هيئت مديره باشگاه برق همين چند روز پيش انتخاب شد اما حتي يك نفر نپرسيد اين آدمها را با چه پشتوانه اي براي هيئت مديره انتخاب كردي؟ مگر نه اينكه هيئت مديره بايد يك تيم قوي و برش دار و همه فن حريف و با نفوذ باشند، اينها كدامشان، كجا نفوذ دارد كه ما نمي دانيم؟ كدامشان قدت مالي دارد؟ كدامشان اعتبارش گوش فلك را كر مي كند تا هر جا لازم شد براي باشگاه از اعتبارش خرج كند؟ كدامشان فوتباليست بزرگي بوده؟ كدامشان مدير موفقي بوده؟ اصلا اين سبك انتخاب هيئت مديره معنايش چيست؟ مگر نه اينكه هيئت مديره قوي يكي از لازمه هاي موفقيت يك باشگاه فوتبال است؟ (در باب عوامل موفقيت يك باشگاه فوتبال حرف ها دارم كه انشاا... در مطالب بعدي حتما به آنها مي پردازم) اينها كدامشان مي توانند به موفقيت باشگاه بيمار ما كمك كنند؟ از مدير عامل انتخاب كردنتان كه به كل قطع اميد كرده بوديم، دلمان كه از نحوه حمايت هاي مادي  معنويتان خون بود، لااقل هيئت مديره را با فكر انتخاب مي كرديد.

دو حالت بيشتر وجود ندارد، يا برق منطقه اي موفقيت باشگاه را مي خواهد يا نمي خواهد، اگر مي خواهد با اين انتخاب ها نشان مي دهد كه عرضه اين كار را ندارد! و اگر نمي خواهد كه بايد اين را رسما اعلام كند، چرا كه در صورت سقوط بيشتر باشگاه تنها كسي كه مسئول است برق منطقه ايست، چه بابت انتخاب هايش، چه بابت عدم صداقتش... مديران برق منطقه اي جوري صحبت مي كنند انگار كه يك نفر از مريخ آمده و اين وضع را براي برق پيش آورده، انگار نه انگار كه خودشان مسبب و عامل اصلي اين شكست ها و باخت ها هستند!

وضعيت برق ديگر قابل تحمل نيست، تا امروز همه تماشاگر بودند اما به نظر ديگر بيشتر از اين نبايد شرايط كنوني را تحمل كرد، يا مردم و مسوولان اين شهر برق را مي خواهند يا نمي خواهند، اگر نمي خواهند كه بايد به همين وضع ولش كرد و مرگ نماد فوتبال يك شهر را با تمام خاطراتش به تماشا نشست و اگر مي خواهند كه بايد تا ديرتر از اين نشده به دادش رسيد، وضعيت برق بي شك در بحراني ترين روزهاي تاريخش است، بايد  ابتدا تكليف مديريت كنوني اش كه توان و مهمتر از آن انگيزه اش را حسابي نشان داده معين كرد،

به نظر مي رسد مديريت كنوني برق را تنها براي مقاصد غير ورزشي اش مي خواهد. پس از آن هم بايد با تعيين هيئت مدير قوي و يك چشم انداز مدون از فرصت موجود تا فصل بعد استفاده كرد و تيم را براي سال آينده پر و قدرت  و با انگيزه بازگشت به ليگ برتر بست، البته نه با هزينه چند ميلياردي از بيت المال! به هر حال همه اينها مستلزم اين است كه مسولان به عنوان نمايندگان مردم پا پيش بگذارند، در شيراز كم نيستند ارگان هايي كه توانايي حمايت از برق را دارند. به قولي دوستي تبريز و ياسوج شهرداري دارند ما هم شهرداري داريم، اراك پالايشگاه دارد ما هم پالايشگاه داريم، رشت صنايع غذايي دارد ما هم صنايع غذايي داريم... فقط تفاوت اينحاست كه ديگران اراده دارند و انگار ما در شيراز... شايد نداريم!!!

احسان جوانمردي

دانشجوي دكتري مديريت دانشگاه شيراز

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 19:2 توسط احسان جوانمردي |

اين مطلب هم در نيم نگاه، هم عصر مردم و هم البرز ورزشي كار شد:

http://shirazfootball.com/Pages/NewsItem.aspx?ID=1221

آقای استاندار سلام، نمی‌دانم شما هم مثل ما خسته‌اید یا نه؟ جمع بستم چون این نامه را از طرف خودم نمی‌نویسم، اینها حرف‌های دل بسیاری دیگر از مردم این شهر است، کم یا زیادمان فرق نمی‌کند، مهم این است که ما نگران هویت ورزشی این شهریم، نگران این هستیم که خدای ناکرده فردا روز وقتی می‌خواهیم برای بچه‌هایمان داستان شهریور 75 و 3 پنالتی طلائی که مهربان گرفت و قهرمانی جام حذفی را تعریف کنیم چطور باید برایشان ثابت کنیم که اصلا برقی بوده یا نه! راستی گفتم خسته؛ آقای احمدزاده شاید شما خسته از کار روزانه‌اید، اما ما چی؟ ما روح‌مان خسته است، دلمان خسته است‌؛ خسته است از این همه رشکی که به بچه‌های اصفهان برده‌ایم، خسته‌ایم از این همه نابسامانی شهرمان شیراز، خسته‌ایم از حرف و وعده و وعید و مصاحبه‌های قشنگی که نمی‌دانیم کی زمان عمل‌شان فرا می‌رسد؟ خسته‌ایم از اعصاب خوردی دیر رسیدن به کلاس وقتی یک تصادف ساده در یکی از کنارگذرهای مسخره رودخانه خشک‌مان می‌شود! خسته‌ایم از هشت، نه سالی که چشم‌مان به چاله چوله‌های پروژه قطار شهری عادت کرد! خسته‌ایم از باغ‌شهرهای مسخره اطراف شهر که از باغ بودن تنها دیوارش را دارند و منبع آبش! باغ بی‌درخت و بی‌آب دیده‌اید؟ همه چیزمان به هم می‌آید انگار! خسته‌ایم از این همه انتظار برای شنیدن سوت قطار همین بغل گوش‌مان و رویای یک سفر راحت به مشهد آن هم از طریق ریلی! خسته‌ایم از وضع صنایع‌مان، از شهرک‌های صنعتی‌مان و .... اما احمدزاده عزیز، این خستگی‌ها را تحمل می‌کنیم چون امید داریم دیر و زود دارند اما سوخت و سوز ندارند. می‌دانم بالاخره سوت قطار را در ایستگاه شیرازش می‌شنوم! می‌دانم آرزوی سفر درون‌شهری با مترو بالاخره برآورده می‌شود، روزی زمین‌های خشک اطراف شهرم شاید باغ بشوند اما .... برقم را چه بکنم؟ هویت ورزشی‌ام را از که بستانم؟ این همه سال حنجره‌ام را که روی سکوهای سیمانی ارتش و بعدها حافظیه خرج موفقیت بچه‌های شهرم و امید و غرور بعد از بُرد کردم از کجا باز گردانم؟ آقا رضا راست می‌گفت، بنده خدا 40 سال از عمرش را جمعه با خانواده باغ نرفت تا استادیوم بیاید و حالا پسر جوانش شاکی است که پس کو تفریح ما در کنار پدر؟ می‌خواهی بچه‌اش رفیق‌باز نشود؟ استاندار عزیز نمی‌دانم چقدر اینجا را می‌شناسی؟ منظور شهر شیراز نیست که می‌دانم خیلی خوب می‌شناسی‌اش، منظورم مردم این شهر است، فرهنگ و آداب و رسوم‌اش، تاریخ‌اش و هویت‌اش... تاریخمان را دیده‌ای، تخت‌جمشیدمان را که حتما دیده‌ای...

باشگاه برق ما در دلهای‌مان است. آنجا که هر بار قبل از بازی برای موفقیت‌اش دعا کردیم... یادم نبود برق منطقه‌ای فقط مالک ظاهری‌اش است و حیف که تصمیم‌ساز تمام جریان‌هایش... آقای استاندار اما حالا عده‌ای خواسته یا ناخواسته دارند برق ما را نابود می‌کنند، تلاش می‌کنند هویت شهرمان را بگیرند، باخت پشت باخت دیگر برایم مسئله نیست، دیگر دارد فراموشم می‌شود اینهمه روز است که نبرده‌ایم، چرا که با شکست در یک مسابقه ورزشی حذف شدن که این همه ناراحتی ندارد، ایستاده مردن است! درد ما اینجاست که دارند نابودمان می‌کنند، به دلایل غیرورزشی، و دست بر قضا همه فقط تماشاچی‌اند و گه‌گداری اگر کسی حرفی هم می‌زند از غم برق که نه، از غم جیب مبارک خودش است. روزنامه‌نگارمان اینجا حرمت قلم را زیر سوال برده برادر! همان که خدا در قرآن قسمش داده بود، نون و القلم! اینها همه چیز را به بازی گرفته‌اند، یکی‌شان راست می‌گفت البته، منِ شیرازی یاد نگرفته‌ام اگر گندی زدم معذرت‌خواهی کنم، اما من اینجا، در حضور شما می‌خواهم این کار را انجام دهم، من از همه مردم شیراز عذر می‌خواهم که در آن روزها که باید می‌نوشتم به خاطر مشغله زیاد نتوانستم بنویسم؛ نتوانستم یقه مدیر را بگیرم و بازخواستش کنم که برادر این چه کاری است که می‌کنی؟ معذرت می‌خواهم که تمام این روزها فقط تماشاگر بودم و از ادینهو نوشتم اما از درد برق نه! معذرت می‌خواهم که در تمام این روزها درد اصلی را در پول و بودجه دیدم و یادم رفت داستان استیل آذین چند میلیاردی را و خفت و حقارتش را! معذرت می‌خواهم که قلم‌ام را گاهی و فقط گاهی فروختم! نان شب می‌خواستم، حقیقت سیخی چند؟ معذرت می‌خواهم اگر آن روز در کنفرانس مطبوعاتی برای خوش‌آمد آن مدیر نالایق سفارشی گل گفتم و گل شنیدم و یادم رفت از او بپرسم "توی مدیر چرا این کار را کردی و چرا آن کار را نکردی و اصلا چرا اینجایی؟" ... نمی‌شد مدیر را رنجاند که... آقای استاندار اینجا قلم‌مان بی‌حرمت شده، به دادش برسید، اخبار روزنامه‌های‌مان فروشی‌شده! تیم‌مان اگر با آنها راه آمد، خبرش هر روز روی صفحه اول است و اگر سهم روزنامه را نداد، آقای روزنامه‌نگار در برنامه بازیها می‌نویسد: "جمعه ساعت 15: راه ساری - نماینده شیراز!" بله؛ حتی اسم تیم شهر را هم نمی‌نویسند.

آقای استاندار در حضور خودتان معذرت خواستم از تمام مردم شهرم، پس می‌خواهم اول از خودتان شروع کنم، شما به عنوان شخص اول استان اینها را می‌بینید یا نمی‌بینید؟ اگر می‌بینید پس چرا برخورد نمی‌کنید؟ و اگر نمی‌بینید که الان متوجه شدید، پیگری کنید، شاید واقعا این طور باشد که می‌گویم و می‌گویند!

آقای استاندار؛ برق در شیراز برای ما یعنی تخت‌جمشید! آیا کسی می‌تواند تخت جمشید را از شیراز بگیرد؟ بفروشد یا اسمش را عوض کند؟ اما انگار می‌تواند کلنگ بردارد و از پی آنرا ویران کند! برق‌مان دارد ویران می‌شود برادر! نمی‌بینی؟ حقارت ته‌جدولی بودن در دسته یک را درک نمی‌کنی؟ وای اگر ندانی که چه می‌گویم! آقای استاندار، شرکت برق منطقه‌ای، مدت‌هاست که داد می‌زند فروشنده‌ام! کیست که بخرد؟ یا شاید هم کیست که بفروشد؟ شاید فروشنده سر کارمان گذاشته باشد، کسی چه می‌داند، داستان هر چه هست من اینجا از شما می‌خواهم روشن‌اش کنید، یا اینها فروشنده‌اند و استان و مردم‌اش خریدار! یا نقشه‌ای دیگر دارند که باید روشن شود! دست روی دست نگذارید بالا غیرتاً. نگوئید نمی‌توانیم خرجش را بدهیم و اداره‌اش کنیم که اگر این استان و مدیران‌اش نمی‌توانند از پس اداره صحیح یک تیم 65 ساله بر بیایند که دیگر تکلیف همه روشن می‌شود. رک بگویند و آنگاه ما مردم این شهر می‌فهمیم که مدیران‌مان این‌کاره نیستند و از فردایش قول می‌دهیم دیگر از آنها هیچ نخواهیم، نه مترو، نه قطار، نه پل، نه باغشهر و نه ... هیچ... نمی‌توانند دیگر، ته هنرشان همین است لابد! چه می‌دانم شاید مدیران اصفهانی را از مریخ آورده‌اند که آنها می‌توانند و مدیران ما نمی‌توانند!

آقای استاندار بی‌خودی و تنها به خاطر پست سازمانی‌تان پا پیچ‌تان نشده‌ام، شهامت شما را در بیان حقایق دیده‌ام، می‌خواهم حقایق را برایمان روشن کنید. این برق مال مردم این شهر است، برق منطقه‌ای مالکش نیست که بخواهد برای‌شان هر دقیقه گربه برقصاند و هر تصمیمی خواست بگیرد، اصلا پولی که در این سال‌ها به عنوان بودجه داده شده است هم از برق منطقه‌ای نبوده، این بیت‌المال بوده، نبوده؟ روشن‌اش کنید برای‌مان که آقایان با این پول بیت‌المال ما چه کرده‌اند که حالا هیئت مدیره می‌گوید 5 میلیارد بدهی داریم؟ این 5 میلیارد بابت چیست؟ چه اشکال دارد بدانیم چرا آبهشت در سال 85 آمد؟ درست در همان روزها که برقِ صالحی تازه داشت نتیجه می‌گرفت! به کدام دلیل؟ اصلا دستور دهید بررسی کنند در کجای دنیا سابقه داشته مدیرعامل را از بنگاه‌های معاملاتی انتخاب کنند؟ گیرم انتخاب درست بوده، چرا 6 ماه بعدش آبهشت رفت و بعد فلاح آمد؟ بعدها فلاح بابت یک امتیاز کمتر رفت که شاید اگر تنها یک گل کمتر یا بیشتر زده بودیم الان داستان‌مان چیز دیگری بود و داشتیم به جای این نوشته، بازی برق و پرسپولیس را در لیگ برتر آنالیز می‌کردیم اما به هر حال فلاح رفت و باز آبهشت آمد؟ سوال من این است: اگر یک مدیر تواناست چرا همان بار اول نگهش نداشتند و اگر نمی‌تواند چرا باز می‌آورندش؟ چه اشکالی دارد من تماشاگر بدانم چرا فلان فرد به عنوان مدیر باشگاهم انتخاب شده؟ آیا من فقط در روز بازی‌های حساس مهم می‌شوم که هی کاغذ سیاه کنید که جان من بیا و برق را تشویق کن؟ اما در موقع تصمیمات که می‌شود هیچ‌کاره باشم؟ اصلا این چطور داستانی است که در یک هیئت مدیره 3 نفره در حالیکه یک نفر در کشور نیست، مدیرعامل انتخاب می‌شود و دست بر قضا مدیرعامل یکی از همان 2 نفر عضو حاضرند! انگار بین خودشان گل پوچ کرده باشند برای پست مدیریت!

آقای استاندار حرف یک ريال و دو ریال نیست، حرف 5 میلیارد تومان پول است، بالا غیرتا روشن کنید برایمان که این آقایان از کجا و چرا این همه بدهی آورده‌اند؟ مگر قراردادها چگونه بوده! شایعات را تمام کنید، نگذارید حرف‌هایی که صحت‌شان معلوم نیست دور برق بچرخد! در شهر داستان‌ها پیچیده!

و در نهایت اینکه آقای استاندار شما در برابر جوانان این شهر مسئولید، در برابر آن پیرمردهای امروز که جوانی‌شان را روی سکوهای سیمانی ارتش گذارندند هم مسئولید، تکلیف این تیم را روشن کنید، مدیریت و هیئت مدیره فعلی توانش را به همه نشان داده، مالک واقعی این باشگاه، استان فارس و مردم‌اش هستند، همه می‌دانیم برق فروشی نیست، آنکه اکنون ادعای مالکیت‌اش را دارد، اعلام فروشنگی کرده و قیمت‌اش را هم بدهی‌هایش عنوان کرده! خریدار هم که کسی جز استان فارس و مردمش نمی‌تواند باشند پس روشن کردن وضعیت باشگاه و به ثبات رساندن آن هم کار پیچیده‌ای نیست، فقط عزم و اراده می‌خواهد و قاطعیت.

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 23:36 توسط احسان جوانمردي |

اين مطلب مربوط به 5 آذر 89 هست كه در البرز ورزشي هم چاپ شد و اينم لينكش:

http://shirazfootball.com/Pages/NewsItem.aspx?ID=1195

روزهای بدی داریم، تمام روزمان شده مرور خاطرات قدیمی، حتی همین 2 سال قبل هم برایمان خیلی دور به نظر می‌رسد، این 2 سال انگار که 20 سال گذشته باشد، سال 87 بود، دانشجوی تهران بودم و ساکن خوابگاه، آن روز با افتخار سرم را بالا می‌گرفتم چرا که تیم شهرم صدرنشین لیگ برتر بود، سر صحبت که باز می‌شد همه تلاشم این بود که یک جوری بحث را ببرم سمت فوتبال تا پز تیم‌مان را بدهم، فراموش نمی‌کنم چقدر حسرت خوردم آن روز که برق 4 گل به مس کرمان زد و من شیراز نبودم تا بازی را از نزدیک ببینم، با خودم می‌گفتم: "چه شانسی داری تو پسر، این همه سال صبر کردی تا برق صدرنشین شود و تو حافظیه را پر از جمعیت ببینی و حالا که برق صدرنشین شده اما تو نیستی که با بقیه روی سکوها هلهله کنی!" بازی برق و سپاهان که رسید قید کلاس و درس و دانشگاه را زدم و 1000 کیلومتر راه را با اتوبوس تا شیراز آمدم تا کنار مردم شهرم برقِ قهرمان را ببینم، سه‌شنبه روزی بود، 16 مهر 1387، استادیوم را از بعد قهرمانی برق در جام حذفی و بازی با پلیس عراق در سال 76 تا آن روز این چنین ندیده بودم. همه بودند؛ 20 هزار نفر دور هم جمع شده بودیم و پر بودیم از امید، به اندک تماشاگران اصفهانی فخر می‌فروختیم، حاج صفی که گل اول را زد کمی ساکت شدیم و بعد دوباره با همان امید شروع کردیم، آنقدر شعار دادیم و آنقدر برق حمله کرد تا بالاخره دقیقه 92 صاحب پنالتی شد و اگر اشتباه نکم شیری گل مساوی را زد. همین برای شادی 20 هزار نفر بس بود. بیرون استادیوم مردم سرود قهرمانی می‌خواندند، برای ما شیرازی‌ها که خیلی خاطره شادی بابت فوتبال نداریم آن روز یک روز فراموش‌نشدنی بود. هفته بعدش در آزادی با چهار، پنج نفر از دوستان همشهریم میان شصت، هفتاد هزار تماشاگر استقلالی نشستیم بازی برق را تماشا کردیم. چه روزی بود! کریمیان که گل مساوی را به استقلال زد حتی جرات نکردیم از جایمان بلند شویم. کسی نباید می‌فهمید برقی هستیم. پسرک کنار دستی‌ام یک پرچم بزرگ آبی را تکان می‌داد و دائم از نتیجه ابراز رضایت می‌کرد و هی به من تذکر می‌داد که این تیم صدرنشین است و تساوی برابرش برای استقلال نتیجه خوبی است. آن روز آخرین روزی بود که از ته دل به برق افتخار کردم، از فردای آن روز باخت‌ها شروع شد... سقوط آزاد شروع شد... هیچ کس نفهمید برقِ قهرمان ناگهان چرا به درد بی‌درمان مبتلا شد؟ چهار، پنج ماه بعد در حافظیه چند روزی مانده به عید نوروز، ستار زارع، پنالتی حیاتی مقابل پیام خراسان را خراب کرد و همت عابدی‌نژاد در یک کورس از مهاجم پیام جا ماند و برق غزل خداحافظی را خواند. شاید آن روزها هرگز امروز را پیش‌بینی نمی‌کردم. فردای آن روز فلاح قول داد که برق را به لیگ برتر بر می‌گرداند و یک ساعتی از مشکلاتش گفت و من که حسابی از دستش عصبانی بودم هیچ کدام از حرف‌هایش را یادم نمی‌آید. و امروز .... چه حالی داشتی پسر وقتی شوت آرام بازیکن آلومینیوم از 30 متری صاف رفت توی گل برق؟ چه حالی داشتی وقتی یاسوجی‌ها حقیرت کردند؟ چه حس داشتی وقتی درودی‌ها که خواب بازی با تو را هم نمی‌دیدند، در شهر خودت و در حافظیه‌ای که روزگاری بزرگان فوتبال ایران روی چمنش رقابت می‌کردند متوقفت کردند؟ پیام مخابرات که از خود بود، 3 امتیاز نوش جانش، اما سپیدرود رشت را کجای دلم بگذارم؟ فولاد گستر بدون مربی را چگونه برای خودم توجیه کنم؟ اصلا اینها به کنار، چرندیاتی که به اسم حمایت روی صفحات روزنامه‌های ورزشی شهرم شیراز چاپ می‌شود را چگونه هضم کنم؟ به خدا ساده‌ای اگر نقش روزنامه‌های محلی‌مان را در عدم موفقیت برق به اندازه مدیران نالایق (و حتی بیشتر) به حساب نیاوری. اینها پدر فوتبال این شهر را درآوردند و حالا که دارد کار از کار می گذرد هم دست بردار نیستند، روزی با ننوشتن شان سوهان روح بودند و حالا با این طرز نوشتن‌شان. آخر برادر، "برق، بی‌پول است" درست! "پول خیلی در موفقیت تاثیر دارد" درست! اما خدا وکیلی اگر برق پول هم داشت وضعش بهتر از این بود؟ به خدا نبود... درد ما بی‌پولی است اما همه درد ما این نیست... بروید قراردادهای این فصل بازیکنان برق را ببینید، شرط می‌بندم آخر فصل تمام‌شان تا قِرآن آخر قراردادهای‌شان را هم می‌گیرند. پس همه درد بی‌پولی نیست. تا همیشه همین بوده، دیر و زود داشته اما سوخت و سوز نداشته. این بی‌عرضه‌ها همیشه همه پولشان را گرفته‌اند.

درد جای دیگریست، درد ما توی روزنامه‌نگاری که از مدیری که امروز این مصیبت را با بی‌تجربه‌گی و بچه‌بازی‌هایش درست کرده و با 4 باخت تر و تمیز و کلی حرف و حدیث و قراردادهای عجیب و غریب و بساط فامیل‌بازی تیم را به ته جدول دسته یک برده هنوز حمایت می‌کنی و برایش پست عضویت در هیئت مدیره پیشنهاد می‌دهی! با کدام کارنامه؟ با کدام پشتوانه؟ حتما به پشتوانه جلساتی که با شما داشت در طبقه دوم ساختمان بلوار رازی؟ درد ما توی روزنامه‌نگاری که از هر رفتن و آمدی حمایت می‌کنی. برای نفر قبلی پست پیشنهاد می‌دهی و برای نفر جدید شعر و قصیده خوش آمد می‌گویی و حتی نمی‌پرسی آخر به چه دلیل این رفت و آن آمد، این آمد که چه بکند؟ کِی پرسیدی که کجای دنیا مدیر را یک باره از "بنگاه معامله ماشین" انتخاب می‌کنند؟ کی گفتی آقای رئیس هیئت مدیره تو یادت رفته اما من که یادم نرفته آن روزها که برق 4 تا 4 تا گل می‌خورد را در نیم‌فصل دوم سال 85 با مدیریت همین آقا... اصلا یک بار جرأت کردی یقه همین آقای رئیس را بگیری و بابت انتخاب مدیران و اعضای هیئت مدیره و مدیران عامل باشگاه ازش سوال کنی؟ در این چند سال چند تا انتخابش در مواقع بحرانی مناسب بوده؟  فقط یاد گرفته‌ای بنویسی پول، پول، پول!!! شرط می‌بندم اگر 10 برابر این پول هم در حساب باشگاه برق بود خیلی شرایط‌مان با الان تفاوتی نداشت، اصلا همین بغل گوشمان، پیام و مقاومت که خیلی بهتر از برق نتیجه گرفته‌اند، چقدر بودجه‌شان بیشتر از برق است که تو هی پول را عامل اصلی میدانی؟ نه برادر، حرمت قلمت بیشتر از اینهاست که بخواهی هی داد پول بزنی و برای خوش آمد مدیر قبلی پست پیشنهاد بدهی و برای خوش آمد آن دیگری قصیده‌سرایی کنی! چرا این را نمی‌پرسی که اگر پول نداریم مدیرمان به چه حقی با بازیکن بی‌عرضه تاریخ مصرف گذشته که دیگر حتی 4 کیلومتر هم نمی‌تواند راه برود، قرارداد 100 میلیونی و 170 میلیونی می‌بندد و اگر پول داریم توی روزنامه‌نگار دیگر چرا هی به ذهن جامعه این را تلقین می‌کنی که پول نیست و ... نکند برایت موضوع انشا تعیین کرده باشند آن مدیران بازنده برای توجیح شکست‌ها در افکار عمومی؟

نه برادر، مشکل برق پول نیست. مشکل برق توی روزنامه‌نگار بی‌خاصیتی! تویی که مثل نوار ضبط شده دائم پول پول می‌کنی و عجب تصادفی!!! این همان درد مدیر هم هست و بر حسب تصادف او هم دائم همین را می‌گوید... اگر واقعا روزنامه‌نگاری یک بار بپرس چرا با فلان بازیکن این قرارداد را بستید، چرا فلان مربی را به این تیم آوردید، چرا هیئت مدیره‌مان این شکلی است؟ چرا اینها رفتند و بعد باز آمدند؟ چرا چهار، پنج سال است دائم وسط بازی‌ها برنامه فروش باشگاه را پیش می‌کشید؟ یا فروشی است یا نیست! اگر هست به ارگانی، شرکتی یا کارخانه‌ای که عرضه پشتیبانی‌اش را دارد واگذارش کنید و اگر فروشی نیست دیگر چرا هی این بحث فروش را پیش می‌کشید؟ یا می‌خواهیدش پس در برابرش مسئولید یا نمی‌خواهیدش پس لطفا زودتر تکلیفش را روشن کنید...

مانده‌ام معطل که چرا مدیران استان تکلیف تیم را روشن نمی‌کنند؟ این آقایان کنونی، این مدیران فعلی امتحان پس داده‌اند. ته هنرشان همین است. هر چه سریعتر باید فکری کرد مگر نه خدای نکرده شاید سال آینده اصلا برقی نباشد که بخواهیم برایش بنویسیم! گه گاه فرماندار مصاحبه‌ای می‌کند و درد واقعی را می‌گوید اما بعد اتفاقی نمی‌افتد، گمان می‌کنم دیگر کار با مصاحبه و اولتیماتم راه نمی‌افتد، آقایان فرماندار، استاندار و هر مدیر دیگری که در استان توان باز کردن گره کور برق را دارد باید تا دیر نشده وارد گود شود که فردا حسرت فرصت‌های امروز را خواهیم خورد. درد برق پول نیست، درد برق یک پشتیبان معنوی پرقدرت است، یکی که خودش را برای برق بخواهد نه برق را برای خودش!

* دانشجوی دکتری مدیریت سیستمها، دانشگاه شیراز
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 23:35 توسط احسان جوانمردي |

اين مطلب مربوط به 17 آبان 89 هست و اينم لينكش:

http://shirazfootball.com/Pages/NewsItem.aspx?ID=1188

انگار دیگر عادت کرده‌ایم که دائم از بدبختی‌هایمان بگوئیم و بنویسیم، انگار دیگر یادمان رفته پیروزی و موفقیت چه طعمی داشت، دورمان پر شده از بدبختی، پر شده از شکست و ... اَه، خسته شدیم  از بس که از بیچاره‌گی‌هایمان گفتیم، جانمان بالا آمد از بس که گفتیم و فریاد زدیم این شهر پول ندارد که تیم‌داری کند و اصلا شهر بی‌پول را چه به تیم فوتبال و این حرف‌ها، همان کاهو ترشی عصر جمعه کنار بلوار چمران و استشمام بوی قلیان میوه‌ای و احساس سرطان در پارک حاشیه برایمان کافیست، توی ساده‌دل بی‌پول شیرازی را چه به تیم‌داری و این حرف‌ها، اصلا همان بهتر که همه ارگان‌های‌مان به هم بریزند و مضحکه دست چند تا آدم پوپولیست شوند که کار بلد نیستند اما انگار حسابی بلدند مصاحبه کنند و هی دائم جار بزنند که پول نداریم و هی باخت‌های چند سال گذشته را به یادمان بیاورند و به جان هم بیافتند تا تیم 65ساله‌مان این وسط فنا شود، و هیچ‌کس هم نپرسد رابطه این قلیان‌های وسط چمران و شکست‌های برق چیست! ای بابا، پسر تو هم که داری هزیان می‌گویی، شده‌ای مثل آن مدیری که جایش برایش کمی بزرگ بود و هر از گاهی حرفی می‌زد که من و توی ساده‌دل باورمان می‌شد و می‌گفتیم وای که تیم‌مان پول سفر به دارقوزآباد را هم ندارد، بیچاره‌ها به نان شبشان هم محتاجند، فقط 8 درصد قراردادشان را گرفته‌اند، بگذار ببینم 8 درصد 170 میلیون تومان چقدر می‌شود؟؟؟ اِاِاِ... این که از حقوق 80 درصد تماشاچی‌هایی که برای تماشای بازی‌های این بی‌عرضه‌ها به استادیوم آمدند بیشتر است که!!!! دلم کباب شد! نه برادر همه هم ساده‌دل نیستند. اندک افرادی همان اولش می فهمند که تو چه ریگی در کفشت داری! مثل همان روزی که بازیکن 100 میلیونی را 170 میلیون قرارداد بستی! مثل همان روز که یک دفعه سر و کله اقوام و خویشانت در باشگاه پیدا شد، مثل همان روز که نشستید و سناریو نوشتید که تیم باید 4 بازی اولش را ببازد تا زیر پای خیلی‌ها که مزاحمند خالی شود. دینورزاده ساده بود که نفهمید! حالا ببینید، احتمالا نتایج بهتر می‌شود! به‌به، چه دستیار خوبی داشت این مهدی دینورزاده، تیم را متحول کرد! دیگر نیازی به سرمربی هم نیست! پول هم که نداریم! پس شما باش و به کارت ادامه بده! مردم هم که کاری ندارند، برایشان مصاحبه می‌کنیم و از بدبختی‌هایمان می‌گوییم و سرشان را تا آنجا که بشود گرم می‌کنیم و یک خبرنگار مَرد در اینجا پیدا نمی‌شود از آقای رئیس بپرسد اینکه تو امروز استخدام کردی و بر حسب تصادف فامیلت است را کدام تیم می‌خواست؟ چند قرارداد بستی؟ ها؟

وای بر ما با این مدیران‌مان، وای بر ما با این خبرنگارانمان، هدایای روز خبرنگار انگار دهان‌مان را بسته و با 4 تا باخت و بدترین رتبه برق در تاریخش هم باز نمی شود! وای بر ما که می‌بینیم و دم نمی‌زنیم که اینها با برق 65 ساله‌مان دارند معامله می‌کنند! یک نفر پیدا نمی‌شود بپرسد اگر برق بدبخت است، پول ندارد و این همه هم بدهی دارد پس تو چرا مانده‌ای؟ ها؟ اگر بد است و نمی‌توانی استعفا بده و برو؟ دیگر مصاحبه و باخت‌های گذشته را پیش کشیدن چه ربطی دارد؟ باخت به استقلال و پرسپولیس کجا و باخت به شهرداری یاسوج کجا؟ اصلا آن روز که ما 23 باخت آوردیم تیمی به نام شهرداری یاسوج متولد شده بود آقای مدیر؟ اگر اوضاع خراب است، اگر پول نیست برای چه ایستاده‌ای و دو دستی هم صندلی را چسبیده‌ای و دائم علیه این و آن مصاحبه می‌کنی؟ اگر وضع برق بد است و پول ندارد قرارداد چند ده میلیونی با اقوام و آشنایانت دیگر چیست؟ منطقاً اگر اوضاع خراب است باید خودت هم بروی نه اینکه چند تای دیگر از نزدیکترین کسانت را هم بیاوری! دیدی برادر حرفهایت همه تناقض خالص است! اصلاً چرا تعارف کنم، تبلیغ است، جوسازی است، تلاش‌های یک مدیر ورشکسته است برای فرار از سقوط، توجیه باخت‌های بدون توجیه است!

راست می‌گوئی برادر! برق آن روز که 23 باخت آورد مرد، اما فوتبال این شهر آن روزی مرد که یک خبرنگار آن وسط از تو نپرسید برادرت اینجا چکار می‌کند؟ اصلا فوتبال هیچ، انصاف در این شهر آن روزی مرد که یک خبرنگار بلند نشد تا از تو بپرسد آنکه 23 باخت آورد 4 روز هم مردم را با بردهایش روی سکوها رقصاند و سر جمع در طول چند سال مدیریتش 4 بار مصاحبه نکرد و این قدر هم ادعا نداشت، تو چه کرده‌ای برای این برق جز همین مصاحبه‌هایی که پشت سرش هم هزار تا نقشه است و آوردن باخت‌های تاریخی؟ کاش حداقل در این مصاحبه‌هایت 4 تا کلمه حرف راست هم می‌زدی. خدا وکیلی هم فیلم‌هایش موجود است و هم عکس‌هایش، کجا در این باشگاه 6000 نفر جمع شدند که ... وای از دروغ! راست می‌گوئی برادر، برق آن روزی مرد که 13 بازیکن غیربومی داشت، اما دل من و امثال من حالا دارد می‌میرد که می‌بینیم برق‌مان آدم‌هایی را به عنوان مسوول بالای سرش دارد که استاد فن بیانند و بلدند وقت شکست چگونه سینه سپر کنند و یک چیزی هم طلب‌کارمان شوند! 

سناریو را خوب می‌دانم چیست اما حیف که مجبوریم بنشینیم و ببنیم و امیدوارم مسوولین استان مثل من ننشینند و فقط تماشا کنند، آقای مدیر حتما می‌داند چه‌کار دارد می‌کند که می‌گوید فقط 7 امتیاز با صدر جدول فاصله داریم!

به هر حال که برق امروز نیازمند کمک مسوولان استان است، استانداری، فرمانداری، تربیت بدنی و همه مدیرانی که خود را در برابر مردم فارس مسوول می‌دانند. امروز باید به داد این برق برسند، برقی که بدون شک برایش سناریو ها نوشته‌اند و عده‌ای آماده‌اند تا آن را منحل کنند و عده آن را پل پیشرفت‌شان می‌دانند و عده‌ای برای موجودیتش دندان تیز کرده‌اند و امروز دایه دلسوزتر از مادرند و فردا برای همین قراردادهایی که بر سر رفاقت بسته‌اند احتمالا در صف اولین طلبکاران! این برق و این فوتبال یک روح تازه می‌خواهد، مدیرانی که در باخت این گونه س7ر همه زبان دارند وای به روزی که .... بگذریم!

* دانشجوی دکتری مدیریت سیستم ها- دانشگاه شیراز

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 23:33 توسط احسان جوانمردي |

اين مطلب مربوط به 10 مرداد 89 هست و اينم لينكش:

http://shirazfootball.com/Pages/NewsItem.aspx?ID=1013

اینجا شهر من است. شهری با قدمت بیش از 2500 سال، شهر شاعرانِ به نام، شهر گل و بلبل و علم و ادب، و گویا گذشته‌ها پایتخت فرهنگی هم بوده است اما حالا دیگر نه از فرهنگش چیزی مانده و نه از پایتختش! شهر بدون صنعت، شهر خالی از سرمایه‌گذار واقعی، شهر مردم بی‌خیال و روزنامه‌های محلی بی‌خیالتر! شهر رودخانه خشک، شهر خیابان‌های ساحلی غیراصولی و احمقانه، خرده نگیرید من هم مثل شما از این زیرگذرهای ساحلی زیاد استفاده کرده‌ام اما لحظه‌ای به این فکر کنید که اگر این مسیر در اصفهان بود چگونه می‌ساختندش، دو طبقه؟ سه طبقه؟ یا ... بگذریم اینقدر حسرت این و آن را خورده‌ایم که دیگر فراموش کرده‌ایم راهی هم برای پیشرفت خودمان باقی مانده یا نه...

بله اینجا شهر من است، شهر مدیران غیربومی و چندروزه، شهر مدیرانی که می‌آیند برای کسب تجربه و پذیرفتن مسئولیت در آن شهرهایی که لایق پیشرفت هستند، بله برادر اینجا شهر من لیاقتش همین است، تو گفتی دیگر و لابد من و دیگران هم باید قبول کنیم و دهن‌مان را ببندیم و دیگر بنشینیم و تا تهِ دنیا حسرت پیشرفت این و آن را بخوریم. اینجا شهر من، شهر فوتبال هم هست؛ شهر تیم 65 ساله، شهر برق نارنجی، برقی که آنقدر دلنشین بود که  حالا چندین تیم دیگر رنگ پیراهنش را تقلید کرده‌اند. آن روزهایی که دیگران رویای تیمداری داشتند استادیوم‌های شهر من پر بود از جمعیت، شهری که همین پارسال آگهی فروش میراث 65 ساله ورزشی‌اش را در روزنامه چاپ کرد. جل‌الخالق، اینجا مردم تاریخ می‌فروشند. فقط مانده آگهی فروش تخت‌جمشید را در روزنامه ببینیم دیگر، آن روز هم تعجب نکنید. اینجا لیاقتش همین است. گفته‌اند دیگر، دوستان فقط تشخیص بیماری می‌دهند، نسخه‌ای صادر نمی‌کنند! نمی‌گویند چه شد که لیاقت‌مان این شد؟ چه کنیم که دیگر لیاقت‌مان این نشود؟ من تمام راه را نمی‌دانم، تمام دلیل را هم نمی‌دانم، اما مطمئنم لیاقت‌مان این نیست. برادر، به خدا لیاقت شهر من این نیست. لیاقت تیم محبوب شهرم این نیست. لیاقت فوتبال و فوتسال شهرم این نیست. این عدم لیاقت را مدیران بی‌لیاقت برای من و تو آفریدند. همان‌ها که اصلا دلی نداشتند که بسوزد، همان‌ها که شاید دل‌شان می‌سوخت اما راه درست را نمی‌دانستند. اسم نمی‌برم. با کسی مشکلی ندارم اما دلم واقعا خون است. نسل اینان تمام‌شدنی نیست. یکی اصلا اهل شیراز نیست و نمی‌فهمد که عشق به تیم 65 ساله این شهر چند نسل از ساکنانش را درگیر خودش کرده و با دیگر شهرها و تیم‌ها قابل مقایسه نیست. طعنه‌آمیز است که پدران‌مان با پنجاه و خورده‌ای سن خاطرات‌شان را با بازی‌های برق به یاد می‌آورند؛ با جام تخت‌جمشید، با سکوهای گوش تا گوش پر استادیوم ارتش، با گل‌های احمد رزمی، با دریبل‌های دره‌شوریان و شیرجه‌های مهربانی! توی مدیر کجا بودی آن روزها که حالا برای آن تیم و این همه عشق تعیین تکلیف می‌کنی... بگذریم، یکی اصلا اهل شیراز نیست که بخواهد دلش بسوزد، آن دیگری اهل شیراز است اما کو تعصب؟ برایش تهران و آبی و قرمزش گویا جذاب‌تر است. و دیگری اهل شیراز است، متعصب است اما ... گمان می‌بردم شاید بتوان برای برق کاری کرد. هنوز هم همان گمان را می‌برم، شک ندارم که همیشه راهی برای پیشرفت هست و خداوند همه راه‌ها را نمی‌بندد، اما مشکل این شهر جای دیگری است. مشکل آنجاست که روزنامه‌نگار نمی‌داند چه وظیفه‌ای دارد، در هفته سر تیتر صفحه ورزشی روزنامه‌های این شهر پر است از حوادث دیگر تیم‌ها، از پرسپولیس و استقلال گرفته تا سپاهان، وای خدای من کل مطلب در مورد برق یا فجر به 5 خط نمی‌رسد! اما وقت شکست زبان‌ها تازه شروع به چرخش می‌کنند. اشتباه نکنید، من دلیل عقب گردهای‌مان را نشریات نمی‌دانم و هنوز سر حرفم هستم که اشکال از مدیران است اما شمای روزنامه‌نگار چند بار در این 1 ماه که لیگ تعطیل بود یقه مسوولان را چسبیدی؟ چند بار بازخواست‌شان کردی؟ چند بار تیتر بزرگت در مورد فوتبال شهرت بود؟ چند بار؟ لیاقت این نیست مگر اینکه خودمان بخواهیم! طعنه‌آمیز است که روزنامه شهر من تبلیغ روی پیراهن برق را لاک می‌گیرد اما همان تبلیغ با همان برند را روی پیراهن فلان تیم ایتالیایی چاپ می‌کند، خدای من این دیگر چه نوع حمایتی است؟
مشکل این شهر جای دیگری هم هست؛ اینجا مدیر وقتی پشت میز رفت دیگر خدا را هم بنده نیست. باید دنبالش بدوی، باید چندین ساعت معطلش شوی تا از فلان جا که مطمئنا اهمیتی نداشته حضورش اما دوست داشته که باشد برگردد تا اگر دلشان خواست اجازه دخول دهند. آن هم ده، بیست دقیقه... عادت می‌کنید، لیاقتتان می‌شود! اینجا فرق پشت میز و جلو میز یک دنیا دبدبه و کبکبه است و وظیفه تو دویدن است و وظیفه آن دیگری سوءاستفاده! اگر سود داشتی و توقعی نداشتی، هستی اما کوچکترین توقعی داشتی ترجیح می‌دهند نباشی! مگر من چند وقت قرار است مدیر بمانم که بخواهم فکر و ساعات شیرین مدیریتم را با چرندیات تو تلف کنم! یا به فکر کردن برای پیشرفت بگذرانم، خوشی مدیریت به این است که به همین کارهای روزمره برسم، یک مربی می‌آورم و مشتی بازیکن و ... تمام! خلاص! اگر بردیم که چه بهتر، نبردیم هم فدای سرم!
بله، برادر این جا در شهر من مدیر ما اصلا مدیر نیست. یا مهندس برق است، یا مکانیک، یا ساختمان‌سازی خوانده یا حقوقدان است و گاهی از بد حادثه اصلا هیچی نخوانده! البته در دنیا هم این‌گونه نیست که مدیران حتما مدیر باشند اما حداقل یکی مثل پیتر کنیون کنارشان هست که باشگاهی مثل منچستر یونایتد یا چلسی را آن می‌کند که دیدیم و می‌بینیم، اما اینجا در شهر من ممکن است بنا به دلایلی که حتما به عقل ناقص من و شما نمی‌رسد طرف در بنگاه‌های معاملات خودرو، چم و خم مدیریت را آموزش دیده باشد و گاهی هم این احتمال هست که شیراز اصلا برایش کلاس درس باشد. چه عیبی دارد، لیاقت ما همین هست، خودمان گفتیم دیگر! اینجا مدیر ما دچار روزمرگی شده، وقتش را با کوچک‌ترین مسائل پر می‌کند، خودش شخصا به مغازه می‌رود، خریدهای کوچک باشگاهش را انجام می‌دهد و ... چه خوب، مدیران ما اینجا جای تدارکات تیم را هم پر می‌کنند. کاهش هزینه یک نوعش همین است دیگر. بالاخره هزینه‌های بازیکنان چند ده‌میلیونی‌مان باید یک جوری جبران شود! گیرم که مدیرمان نقش تدارکات تیم را ایفا کند و درگیر مسائل روزمره شود، حداقلش یک حقوق به نفع‌مان است! اینجا مدیر اصلا وقتی را برای خودش در نظر نمی‌گیرد که به آینده فکر کند. به ساختار فکر کند. اگر هم فکر می‌کند از بدبختی من و شما بدترین راه را انتخاب می‌کند. مدیران شهر من یا طرح و برنامه ندارند یا اگر دارند طرح‌شان بر اساس احساس‌شان است و برای دهن پر کردن است بیشتر و اصلا کاری به نتیجه و سود و منفعت و هزینه‌هایش ندارند. دل‌شان می‌خواهد کاری کرده باشند اما اینکه این طرح چه سودی دارد و کجای کار را بهتر می‌کند دیگر مهم نیست، مهم کلاس کاری است! گیرم که تماشاگری اضافه نشد، بازیکنی ساخته نشد، درآمدی کسب نشد، به درک! مگر خروجی باشگاه باید حتما اینها باشد؟ مدیر باشگاه ما اینجا فقط آن 400 نفری را می‌بیند که در هر حالتی استادیوم می‌آیند و برق را تشویق می‌کنند. خودش را در پیله‌ای که به دور خودش کشیده محبوس می‌کند و تا نوک بینی‌اش را بیشتر نمی‌بیند، طرحی اگر می‌ریزد برای این نیست که آن یک میلیون و خورده‌ای جمعیت شیراز را که قلبا برق را دوست دارند اما نمی‌دانند چطور کمک‌اش کنند را وارد گود کند؛ طرحش برای آن 400 نفر است! کل افرادی که در روز دورش را گرفته‌اند به اضافه این هواداران به 500 نفر هم نمی‌رسد و مدیر ما گمان می‌برد اینها کل شهرند، زهی خیال باطل!
مدیر ما توقع دارد شیرازی‌ها هم مثل هواداران بارسلون عمل کنند. اینجا هنوز گام اول را برنداشته می‌خواهیم به گام آخر برسیم، هنوز کامپیوتر نداریم اما به دنبال سیستم‌های الکترونیکی جذب هواداریم و توقع داریم مردمی که در تهیه مایحتاج روزانه‌شان درمانده‌اند برای باشگاه پول خرج کنند! البته مهم نیست، سفره‌ای پهن است، بودجه‌ای می‌آید و دور هم خرج‌اش می‌کنیم، اصلا می‌خواهم که نیایند آن یک میلیون نفر دیگر، بهتر! شاید اگر بیایند بیشتر به کارمان دقت کنند! بگذار به این فکر کنند که لیاقت‌شان همین است، این طوری مدیریت هم ساده‌تر است...
بله برادر اینجا شهر من است؛ شیراز. شهر مدیران بی‌برنامه، شهر مدیرانی حداکثر با برنامه روزانه! شهر مدیران پرادعا! شهر خیابان‌های ساحلی، شهر طرح‌های نیمه‌تمام، شهر بساز و بفروش‌ها! شهری بدون صنعت مادر و... کاش خدا به دادمان برسد...
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 23:32 توسط احسان جوانمردي |

اين مطلب مربوط به 24 تير 89 هست اينم لينكش:

http://shirazfootball.com/Pages/NewsItem.aspx?ID=975

غمگینم، بسیار غمگینم، نه از بابت اینکه امسال در لیگ برتر تیمی نداریم، نه... هر چند این فکر هم کم و بیش آزارم می‌دهد اما غمی که بیش از هر چیز در دلم سنگینی می‌کند بابت این است که بعد از یک سال، نه تنها در موقعیت سال قبل‌مان نیستیم بلکه چند پل‌های هم عقب رفته‌ایم. مرحبا، مرحبا به همت این مدیران شیرازی! مرحبا به همت و فکر و استراتژی‌شان! حاضرم شرط ببندم مشابه این خلایق را در هیج کجای دیگر دنیا پیدا نمی‌کنید، اینها اسطوره‌هایی هستند از پررویی و ادعای ناشی از جهل و مدیرانی هستند پول‌خراب‌کن و فرصت‌سوز و دوستی‌شان به دوستی خاله‌خرسه می‌ماند!

حکایت فوتبال شیراز دقیقا حکایت این است که اتوبوسی پر از آدم را به انسانی دلسوز بسپاری تا هدایتش کند اما طرف هر چند دلسوز، گواهینامه نداشته باشد و اصلا تفاوت گاز و کلاچ و ترمز را نداند، نتیجه واضح است، سقوط و البته اگر خوش‌شانس نباشید مرگ! این داستان فوتبال شیراز است، رئیس هیئت فوتبال‌مان بلندپروازی می‌کند و سودای هدایت فوتبال مملکت را در سر می‌پروراند، غافل از اینکه فوتبال شیراز در کماست. آن یکی مدیر به محض اینکه مربی چندین ساله‌اش می‌رود نمی‌تواند تیمش را جمع کند و مستقیم به دسته اول سقوط می‌کند. این یکی عطای تیمداری را به لقایش می‌بخشد و تیم پرسابقه را دودستی تقدیم اصفهانی‌ها می‌کند، و این آخری بعد از کلی ادعا و سر و صدا برق را همان جایی تحویل‌مان می‌دهد که پارسال بود با این تفاوت که چندصدمیلیونی پول بی‌زبان که مطمئنا از  از ارثیه پدری‌شان نبوده را حرام کرده و تمام! اگر قرار بود به لیگ برتر برنگردیم کاش حداقل این چندصدمیلیون را خرج این‌همه "بازیکن تاریخ مصرف گذشته" نمی‌کردیم و جایی سرمایه‌گذاری می‌کردیم که حداقل دو سه سال آینده‌مان بهتر از این باشد... بگذریم!

این مقدمه را گفتم تا برسم به بحث اصلی‌ام، فراموش نمی‌کنم پارسال در همین روزها آگهی فروش باشگاه برق را در روزنامه دیدم، درست مثل روز شکست در برابر پیکان و سقوط از لیگ برتر اشک در چشمانم حلقه زد. خدای من! بر برقِ ما با این‌همه سابقه چوب حراج زده‌اند؟ آن هم به این شکل؟ مرغداری درب و داغان همسایهمان را هم بعد از ورشکستگی و آن بدهی سنگین به بانک، این گونه به حراج نگذاشتند که حالا برق دوست‌داشتنی و ریشه‌دار ما را به حراج گذاشته‌اند. سریع دست به کار شدم. باید در حد توانم کاری انجام می‌دادم. سراغ آقای فلاح را گرفتم و طرحی نوشتم و از ابتدا تا انتهای باشگاه را ساختاربندی کردم و برنامه دادم برای بهبود عملکرد هر بخش و بعد از آن هم برنامه اقتصادی‌ای تحویل آقای فلاح دادم که طی آن باشگاه طی دو سه سال خودش به دست خودش کاملا از لحاظ مالی خودکفا می‌شد و دیگر نیازی به کمک وزارت نیرو هم نداشت. بعد از آن مدت با سرمایه‌گذاری‌هایی که انجام می‌داد اگر هم به سوددهی نمی‌رسید حداقل به کمک دیگران هم نیاز نداشت. شاید برنامه من کاملا پخته و دقیق نبود اما به هر حال یک راه را نشان می‌داد. فراموش نمی‌کنم آن روزی که در دفتر باشگاه خدمت آقای فلاح حاضر شدم، من از کمک حرف زدم و آقای فلاح از دفاع چغر خارجی‌ای که می‌خواستند بخرند! من از راه‌هایی برای پر کردن استادیوم گفتم و آقای فلاح از ... بگذریم! برنامه را پرینت‌شده تحویل آقای فلاح دادم؛ شرط می‌بندم ایشان حتی لای جزوه را هم باز نکردند. تنها قولی که دادند این بود که کمیته اقتصادی تشکیل خواهند داد و احتمالا از من هم خواهند خواست که در آن کمیته حضور یابم اما بعد از مدتی کمیته به دلیل نبودن پول منحل شد!!! جل‌الخالق! اینجا در شیراز کمیته اقتصادی در صورتی تشکیل میشود که پول باشد. خب برادرِ من اگر پول باشد که دیگر نیازی به این جور کمیته‌ها نیست. ماهیت این کمیته اصلا این است که در روزگار بی‌پولی، درآمد بیاورد. وگر نه اگر پولی باشد که هر بچه دو سال‌های بلد است چطور خرجش کند. البته من مطمئنم برای خرج کردن این پول در هیچ شرایطی میلیون‌ها تومان آن را به یک آدمی که همه هنرش پرتاب 4 تا اوت دستی نصف و نیمه است نمی‌دهد!

بله برادرِ من اینجا در شیراز هنوز عده‌ای معنای کمیته اقتصادی را نمیدانند آن وقت ادعای این دارند که ما مدیریم. البته در تعریف آقایان پوشیدن کت و شلوار و هر روز در محلی پشت میزی حاضر شدن و 4 تا نامه امضا کردن مدیریت است دیگر! خوشا به حال ما شیرازی‌ها که این همه مدیر لایق داریم! نه برادرِ من، به خدا اگر پارسال برنامه درست و حسابی ریخته بودیم و تنها نصف بودجه‌ای را که طی این یک سال به باد دادیم، سرمایه‌گذاری کرده بودیم الان حداقل یک گام جلوتر بودیم! هر چند اینجا مدیران ما هنوز گمان می‌کنند هنر مدیر راه افتادن در این ارگان و آن اداره و این وزارتخانه  و آن وزارتخانه برای جور کردن پول و بعد هم در ثانیه‌ای به باد دادن آن است. نمی‌گویم خرج کردن و می‌گویم به باد دادن که اینجا واقعا سرمایه‌ها را به باد می‌دهند! این را پدربزرگ بی‌سواد من هم فهمید و بنده خدا، پارسال بعد از شنیدن لیست خریدهای برق با تمسخر گفت این جور مدیریت کردن از من هم که بر می‌آید... اصلا بگذریم! برق ما همچنان در دسته اول است، بی‌پول و بی‌پشتوانه، یک سال را از دست دادیم و با این ترتیب که جلو می‌رویم سال‌های بعدمان بهتر از امروز نخواهد بود. تا دیر نشده باید برنامه‌ای ترتیب داد، گیرم که یک سال هم از دست برود اما به هر حال این بنا باید از پی درست شود... به دادش برسید.

* دانشجوی دکترای مدیریت سیستمها - دانشگاه شیراز
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 23:31 توسط احسان جوانمردي |

اين مطلب مربوط به 25 آبان 88 هست، اينم لينكش:

http://shirazfootball.com/Pages/NewsItem.aspx?ID=346

اولين بار 4 سال پيش بود كه براي يك نشريه ورزشي مطلب نوشتم، جوانتر بودم و احساس مي كردم مي توانم فوتبال بيمار اين شهر را دوباره زنده كنم، شايد بخنديد اما آرزويم ديدن قهرماني برق در آسيا بود، تحصيل مي‌كردم كه شايد روزي بتوانم از اطلاعاتم براي بهبود وضع استفاده كنم، آن روزها براي كنكور ارشد مي خواندم، خليل صالحي مديرعامل وقت باشگاه برق خيلي اميدوارم مي كرد، 4 سال از آن روزها مي‌گذرد و من هنوز دارم براي كنكور مي خوانم منتها اين بار براي كنكور دكترا. من فرق كرده ام؛ از 4 سال پيش كه اولين مطلبم را براي جهان فوتبال كه آن روزها اردشير‌ لارودي سردبيرش بود نوشتم تا امروز حداقل از نظر تحصيلي يك رده بالاتر آمده ام. بقيه هم همين طور، تا آنجا كه مي دانم آن روزها شيراز 3 روزنامه داشت اما حالا هم تعداد بيشتري روزنامه دارد و هم يك سايت تخصصي فوتبال دارد. شهر هم پيشرفت كرده، ساختمان‌ها و پل‌هاي زيادي ساخته‌اند و يك اتوبان واقعي به شهر اضافه شده. مردم سطح سوادشان بالاتر رفته، بيشتر مي فهمند، بيشتر به دنياي اطلاعات دسترسي دارند و ... 


اما فوتبال ما؟ پيشرفت؟ نه برادر، اينجا از اين خبرها نيست، آن روزها 2 تيم در ليگ برتر داشتيم و امروز يك تيم. قديمي ترين تيم فوتبال اين مملكت حالا با دردسر در ليگ دسته يك توپ مي زند، آن روزها يك ستار زارع در تركيب ثابت تيم ملي داشتيم كه امروز همان يك سهميه را هم نداريم. مديريت همان وضع سابق و حتي بدتر را دارد. همه جلو رفته اند و ما درجا زده ايم؛ نه اصلا عقب تر رفته ايم. آقايان پول مفت گرفته‌اند تا اين هنرنمايي را داشته باشند. طي اين 4 سال حداقل 8 ميليارد در فوتبال اين شهر هزينه شده و هيچ عايدي نداشته. نه ستاره اي، نه مهره قابل اتكايي، نه پديده اي و نه حتي نتيجه نصف و نيمه اي. همه چيز در "لجن زارِ منم منم ها" دارد غرق مي شود. شرط مي بندم اين مديران اگر 80 ميليارد هم در اختيارشان بود باز هم دم از نداري مي‌زدند و بهانه ها جور مي‌كردند. وقتي برنامه اي نداري، وقتي فكر مدون شده و علمي پشت سر كارهايت نباشد همين است. البته مطمئنم كه اين مردان طبق معمول ادعاهايشان گوش فلك را كر خواهد كرد و دم از علم و منطق در كارهايشان خواهند زد چرا كه اين مردان به ظاهر مدير (در باطن پول خراب كن)، اصلا هنوز در تعريف علم مشكل دارند. هنوز نمي دانند علم روز چه مي گويد و چه مي خواهد. مگر نه اگر اندكي و فقط اندكي مي دانستند در دنيا چه مي گذرد خود را بي نياز از علم روز نمي دانستند و به دنبالش مي‌رفتند. در پرورش بازيكن، در روش هاي نوين مديريت، در بهبود كيفيت، در درآمدزايي، در مديريت منابع انساني و تماشاگران و .... فلاني بزرگترين افتخار مديريتش اين است كه به طور اتفاقي براي فلان بازيكنش (كه البته محصول تيم هاي پايه باشگاه هم نبوده) مشتري پيدا كرده و چند ميليون تومان براي باشگاه درآمد كسب كرده، واي بر ما با اين تفكرات، واي بر فوتبال شيراز با اين مديران! 

همين چند روز پيش كنگره بين اللملي علم و فوتبال در تهران برگزار مي شد. مقاله‌اي از حقير نيز در آن كنگره پذيرش شده بود و بدين واسطه در آنجا حضور داشتم. در حاشيه كنگره كارگاه هاي متنوعي براي آموزش مديران و مربيان برگزار مي شد و صد حيف كه مديران باشگاه هاي ما هيچ يك احساس نياز نكرده بودند كه تشريف بياورند. اين درد فوتبال ماست. گيرم كه برق امسال باز هم به ليگ برتر بازگشت، گيرم كه مشكل مالي امسال هم درست شد؛ سال بعد چه؟ سال هاي بعدتر چه؟ وقتي هيچ برنامه مدوني نداريم، وقتي با منم منم ها و بدون فكر درست و حسابي و علمي و مدون‌ (لطفا به اين واژه مدون دقت كنيد) و به قولي گتره‌اي مي خواهيم مديريت كنيم، معلوم است كه روز به روز بدتر مي شويم، روز به روز بيشتر در باتلاقي كه خودمان از ندانم كاريمان ساخته‌ايم فرو مي رويم و هر روز باشگاه هايمان فقيرتر مي شوند و هر روز دادمان بالاتر ميرود كه آي مردم كسي نيست به ما پول بدهد كه ما خرجش كنيم و بازيكنان بي مصرف بخريم و بيشتر و بدتر شكست بخوريم. 

بشمريد! بشمريد كه در همين 4 سال چند بازيكن بي مصرف در برق آمدند و پول گرفتند و رفتند و ما هيچي نشديم با اين بازيكنان؟ فلان مربی به تنهایی فقط 9 بازيكن به فوتبال این شهر قالب كرد تا به ميمنت حضورشان در شيراز 4 تا 4 تا گل بخوريم! فلاني مردان خارجي آورد و ادعا كرد بهترينند اما نبودند، بعدي با يكي قرارداد 200 ميليوني بست و با ديگري قرارداد 10 ميليوني و با اين كارش تيم را از هم متلاشي كرد. يكي رفت، يكي به غضب خدا دچار شد و مصدوم شد، آن ديگر اداي مصدوم ها را درآورد و اين يكي مصدوم نشد اما نخواست كه بازي كند و اين وسط فقط پول باشگاه به باد رفت و جالب اينكه در نهایت هم نبود پول بهانه شد برای ناکامی. 

برادر 8 ميليارد پولِ كمي نيست كه شما قهرمانان مديريت كه به راستي همتايتان در دنيا يافت نمي شود به باد داديد! شايد بگوئيد در همين مملكت بودند مديراني كه چندين برابر ما بودجه داشتند و ما كه بودجه‌اي نداشتيم كه اين گونه مي گوئيد، اما برادر من مگر ما بايد از اينها ياد بگيريم؟ مگر ما چون كمتر داشتيم بايد بپذيريم كه از پيش باخته ايم يا اينكه چون ديگران 20 ميليارد به باد دادند ايرادي ندارد كه ما 8 ميليارد به باد بدهيم؟ شايد فلاني خواست خودش را به چاه بياندازد، شايد فلاني خواست پولش را آتش بزند، ما هم بايد همان كار را كنيم؟ با 8 ميليارد پول مي شد حداقل 8 آكادمي بزرگ و پيشرفته فوتبال تاسيس كرد و تا ابدالدهر فوتبال يك منطقه را از بازيكن بي نياز نمود و به واسطه اش درآمدها كسب كرد، اين پول را مي شد يك ساله 2 برابر كرد و 2 ساله 4 برابر، همان طور كه كردند و ديديم! آن وقت ما داد بر مي آوريم كه نداشتيم، كه نداريم.

نناد تيمكف چه كرد كه آرمين هنرور نمي توانست؟ اولي چقدر هزينه داشت و دومي چقدر پول مي خواست؟ نصف؟ يك چهارم؟ باز هم كمتر؟ ويليام مورنو چه كرد كه بچه شيراز با يك دهم آن پول نمي توانست بكند؟ ها؟ باز هم مثال بزنم يا مشت نمونه خروار است؟ فقط لطفا اشتباه نكنيد، من مخالف بازيكن خارجي نيستم، موافق اين هم نيستم كه در هر شرايطي و به هر شكلي به بچه هاي شيراز بازي بدهيم و سرنوشتي چون شموشك پيدا كنيم، نه ابدا منظورم اينها نيست، اما اگر يك برنامه مناسب داشتيم، و با اندك سرمايه اي (در مقايسه با 8 ميليارد تومان) همان 4 سال پيش يك آكامي فوتبال يا چيزي شبيه آن راه انداخته بوديم و بازيكنان نخبه، پرورش مي‌داديم بي شك الان وضعمان اين نبود، شايد بگوئيد صالحي اين كار كرد و آن شد كه ديديم. اما اولا آن كاري كه صالحي با همكاري احمدزاده كردند ابدا كار علمي نبود، ابدا نخبه يابي نبود، ابدا برنامه مدون و حساب شده‌اي روي آن انجام نگرفته بود، صرفا يك تغيير نسل بود كه البته همين كار نصف و نيمه هم بد نبود كما اينكه ديديم و ديديد كه محصولات آن روز باشگاه هنوز كه هنوز اين ور و آن ور توپ مي زنند هر چند به جز انگشت شماري هيچ كدام هيچوقت به سطوح بالا نرسيدند.

مخلص كلام اينكه تا روزي كه مديريت گتره‌اي بر اين فوتبال حاكم است و تا روزي كه مديران ما خود را علامه دهر مي دانند و بي نياز از هر علمي و گمان مي كنند آخر علم مديريت هستند و در فوتبال همه فن حريفند و در روانشناسي تمام و كامل واردند و در فلان علم عالم‌ترينند و در بهمان تخصص، متخصص‌ترين؛ آش همين است و كاسه همين. فقط رنگ كاسه عوض مي شود. فقط مديرش عوض مي شود و البته واي از آن روزي كه كاسه بيافتد و بشكند كه آن روز ديگر نوشدارو بعد از مرگ سهراب بي فايده است. همان طور كه برق ما، برق دوست داشتني ما امسال افتاد اما خدا را شكر نشكست. تا دير نشده بايد راهي جست. تا دير نشده بايد به فرياد اين فوتبال رسيد. وگر نه فرداروز غبطه خوردن به حال برق و اين فوتبال دردي را دوا نمي كند. نگفتيم كه فقط گفته باشيم، نگفتيم كه فقط بشنويد، امروز بايد چاره اي جست، فوتبال اين شهر آماده سقوط است به دادش برسيد ...
* دانشجوي ترم آخر كارشناسي ارشد مهندسي صنايع دانشگاه علم و صنعت ايران
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 23:29 توسط احسان جوانمردي |